محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3562
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سنگهايى از نوع سنگ آسيا كه اطرافشان بود به وى پرتاب مىكردند و چون سنگها تمام شد بدانها رسيد و سيزده كس از آنها را بكشت كه حنظلة بن مالك و مالك ابن حنظله و حمران بن مالك همگان از بنى ورثه از آن جمله بودند . راوى گويد : اين حديث را عطاء بن عرفجهء ورثى براى من گفت . گويد : شبيب برفت تا بر كنار لصف كه آبى از آن قوم وى بود به طايفهء خويش رسيد ، فزر بن اسود يكى از مردم بنى صلت سر آب بود ، وى شبيب را از عقيده اش منع مىكرده بود و مىگفته بود عموزادگان خويش را تباه نكند و شبيب مىگفته بود « به خدا اگر هفت اسب داشته باشم به فزر حمله مىكنم . » گويد : و چون شبيب با سواران به نزديك آنها رسيد سراغ فزر را گرفت فزر از او گريخت و بر اسبى تيز تك از پشت خيمه ها برون شد و به صحرا زد كسان ديگر نيز از او گريختند . شبيب كه مردم صحرا را ترسانيده بود بازگشت و از راه قطقطانه برفت و از قصر مقاتل گذشت و از كنارهء فرات برفت و از حصاصه و انبار گذشت و برفت تا وارد دقوقا شد ، آنگاه به طرف نواحى نزديك آذربيجان رفت . گويد : حجاج او را رها كرد و سوى بصره رفت و عروة بن مغيرة بن شعبه را در كوفه نايب خويش كرد و ناگهان از جانب ماذرواسب دهقان بابل مهروذ و بزرگ آنجا نامه اى به عروه رسيد كه يكى از بازرگانان انبار از مردم ولايت من پيش من آمده و مىگويد كه شبيب قصد دارد در آغاز ماه آينده وارد كوفه شود خواستم اين را به تو خبر دهم تا در كار خويش بينديشى ، و چيزى نگذشت كه دو تن از خراجگزاران من پيش من آمدند و گفتند كه شبيب در خانيجار فرود آمده . گويد : عروه نامهء ماذر و اسب را بگرفت و بپيچيد و پيش حجاج فرستاد كه در بصره بود و چون حجاج نامه را بخواند با شتاب سوى كوفه آمد ، شبيب نيز بيامد تا بر كنار دجله به دهكده اى رسيد به نام حربى و از آنجا گذشت و گفت : « نام اين دهكده چيست ؟ »